خرید بک لینک
یادش بخیر یه زمانی مطلب اینجا نیلوبلاگ زندگی میکردم! یه زمانی که حرف رو دل موندهای نبود... یه زمانی که خوبی و بدیمو، صاف میذاشتم کف دستتون! بیخیال قضاوت شدن... یه زمانی که حال دلم بد بود و میومدم کلی غمگین مینو

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

تحمل کردن با غر نزدن دو تا مقوله جداس به نظرم...
تو همه روزای سختی که تحمل کردم هم غر زدم هم گریه کردم هم عصبی شدم.... ولی اسمش اینه که تحمل کردم!!!
البته بخوام صادق باشم... تو مشهد نه غر زدم نه گریه کردم نه عصبی بودنمو نشون دادم... شاید یه چیزایی کوچیکی هستن که تا وقتی داریشون صبورتری... وقتی نداریشون دلت سنگینه.

+ یه روزی دلم گرم بود به اینکه درد و دلامو میخونین! حالا این که میخونین باعث میشه گنگ بنویسم! :))))
شاید عادت کردم به دفترم!

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

گاهی فک میکنم باید خودمو بندازم دور

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

اصلا مگه میشه بدون ریسک زندگی کرد؟

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

شایدم برا این بهش میگن بهشت، که میشه توش زمانو به عقب یرگردوند و اشتباهاتو جبران کرد!مثلا برمیگشتم به سال هشتاد و شیش و ثانیه به ثانیه بزرگ شدنشو نفس میکشیدم!

چقدر دلم تنگه براش...

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

روزی که سهام عدالت رو آزاد کردن،گفتم این روحانی خیرش به کسی نمیرسه،حتما یه نقشههایی داره... روزایی که اوووون همه روی بورس تبلیغ کردن،مطمئن بودم قراره یهو بورس بترکه و دهن همه صاف بشه:/ هر چقدر بهمون

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: هلیا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:06

صفحه بندی